نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح وروانشون میگردن زندگی بالا وپایین های زیادی نشانمداد وهیچ وقت فکرنکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی که هستم راضی نیستم و این داره مثل موریانه منو نابود میکنه ، هرچند سعی دارم که خودم محکم جلوه بدم ولی به سختی سر پا هستم ، انگار که مشکلات من اتمامی نداره و از این مرحله به مرحله بعد و سخت تر میره نمیدانم چطور باید شاد باشم و چطور برگردم به اوضاع روحی چند ماه پیشم
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنم به این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیست یا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گرفتیم....یا اون کیک مثل ماهی تابه و تخم مرغ که یاذمه چقدر با وسواس انتخاب کردم و الان یاذم نیست ماله چه سالی بود امسال دلم میخواست برای خودم کیک بپذم ...
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
هرچه جلوتر میریم سخت تر وطاقت فرسا تر میشه ....
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی

تو مبین که بر درختی یا به چاه
تو مرا ببین که منم ؛ مفتاح راه
پ.ن : خدایا ممنونم ازت برای همه جیز و خودت خوب میدانی که فقط نگاهم به تو
پس دستم محکم تر بگیر ...
برای همه چیز ممنونم ؛بخصوص برای کیان ... ![]()
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برم یه جای دور ... یه جایی که بشه تمام خستگی ها و دلتنگی ها و تنهایی هامو چال کنم ....
برم انقدر دور بشم که فراموش کنم که چقدر بغض فرودادم ...
مثل یه مبارز گوشه گود افتادم و خونین و زخمی و خسته به قطرات خونی که روی رینگ ریخته
نگاه میکنم ... به اینی که من یه بازنده ام ...
اره من یه بازنده ام ....
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
ولی گند زدم به زندگیم ... هنوز صدای دکتر توی گوشمه ....
هنوزم به حرفاش فکر میکنم های های گریه میکنم . ..
چرا اسیر شدم ؟ چرا این کار با خودم کردم ؟ چرا بزرگترین ظلم رو در حق
دلم کردم ؟ چرا دلخوشی هامو نابود کردم ؟ چرا شادی رو از خودم گرفتم ؟؟
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
که خوب یا بد از جنس انها نیستیم ...زندگی پر پیچ خم تر از آن است که به راه راست تن ندهیم ....
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
باید ببندم هر دفتری رو که منو از رضایت از خودم دور میکنه ...
مگه نه اینکه تا اینجای کار محکم و با اقتدار بودم ؟ پش چرا باید جا بزنم و به
نبرد جدیدی که در راهه تن ندم ؟
من به صبح این شب تاریک امیدوارم ...
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
غمگینم ...
نمیدانم چرا اینجوری شد ؟ نمیدانم واقعا من مستحق این همه دلتنگی هستم ؟
واقعا باید این همه سختی بکشم ؟
این حقم بوده ؟ این بوده اون زندگی که قبل از تولد انتخاب کردم ؟
باورم نمیشه ....
یعنی انقدر احمقانه این دنیا رو انتخاب کردم ؟؟؟
انقدر ساده لوح بودم ؟ ...
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی