خرید بک لینک

نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح و‌روانشون میگردن زندگی بالا و‌پایین های زیادی نشانم‌داد و‌هیچ وقت فکر‌نکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی که هستم راضی نیستم و این داره مثل موریانه منو نابود میکنه ، هرچند سعی دارم که خودم محکم جلوه بدم ولی به سختی سر پا هستم ، انگار که مشکلات من اتمامی نداره و از این مرحله به مرحله بعد و سخت تر میره نمیدانم چطور باید شاد باشم و چطور برگردم به اوضاع روحی چند ماه پیشم

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 9:55

ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنم به این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیست یا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گرفتیم....یا اون کیک مثل ماهی تابه و تخم مرغ که یاذمه چقدر با وسواس انتخاب کردم و الان یاذم نیست ماله چه سالی بود امسال دلم میخواست برای خودم کیک بپذم ...

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 9:55

ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنمبه این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیستیا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گرفتیم....یا اون کیک مثل ماهی تابه و تخم مرغ که یاذمه چقدر با وسواس انتخاب کردم و الان یاذم نیست ماله چه سالی بودامسال دلم میخواست برای خودم کیک بپذم ... به خودم قول داذم چیز کیک بپذم ولی نشد ... اخه دیگه اون دخترک خوشحال و با نشاط و ذوق نیستمدیگه اصلا ادم نیستم...یه موجود پوچ که همش جنگیده و باخته ...چقدر خسته م چقدر زخمی م چقدر دلگیرم ...دندانم درد میکنه ولی روحم بیشتر ...تولد ۳۴سالگی توم با درد و رنج مبارک میشه ؟؟؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 17:01

هرچه جلوتر میریم سخت تر وطاقت فرسا تر میشه ....

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: سه شنبه 20 دی 1401 ساعت: 20:16

مفتاح راه

تو مبین که بر درختی یا به چاه

تو مرا ببین که منم ؛ مفتاح راه

پ.ن : خدایا ممنونم ازت برای همه جیز و خودت خوب میدانی که فقط نگاهم به تو

پس دستم محکم تر بگیر ...

برای همه چیز ممنونم ؛بخصوص برای کیان ...

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1398 ساعت: 16:11

خیلی دلم برای خودم میسوزه ... دلم میخواد بار و بندیلمو بردارم و برم ....

برم یه جای دور ... یه جایی که بشه تمام خستگی ها و دلتنگی ها و تنهایی هامو چال کنم ....

برم انقدر دور بشم که فراموش کنم که چقدر بغض فرودادم ...

مثل یه مبارز گوشه گود افتادم و خونین و زخمی و خسته به قطرات خونی که روی رینگ ریخته

نگاه میکنم ... به اینی که من یه بازنده ام ...

اره من یه بازنده ام ....

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

آخ که چقدر خسته م ... چقدر دلم گرفته از چیزی که میخواستم و چیزی که شدم... من آدم موفقی م ... توی کارم ... توی روابطم ...

ولی گند زدم به زندگیم ... هنوز صدای دکتر توی گوشمه ....

هنوزم به حرفاش فکر میکنم های های گریه میکنم . ..

چرا اسیر شدم ؟ چرا این کار با خودم کردم ؟ چرا بزرگترین ظلم رو در حق

دلم کردم ؟ چرا دلخوشی هامو نابود کردم ؟ چرا شادی رو از خودم گرفتم ؟؟

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح وروانشون میگردن زندگی بالا وپایین های زیادی نشانمداد وهیچ وقت فکرنکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

چقدر این انسانها نا امیدکننده هستند ...چقدر تنهاییم وقتی کنار چنین افرادی قرار میگیریم و به این باور میرسیم

که خوب یا بد از جنس انها نیستیم ...زندگی پر پیچ خم تر از آن است که به راه راست تن ندهیم ....

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

راه جدید ... هدف های جدید و موفقیت های جدید ...

باید ببندم هر دفتری رو که منو از رضایت از خودم دور میکنه ...

مگه نه اینکه تا اینجای کار محکم و با اقتدار بودم ؟ پش چرا باید جا بزنم و به

نبرد جدیدی که در راهه تن ندم ؟

من به صبح این شب تاریک امیدوارم ...

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 8:24

 درسته تو خدایی ولی من دیگه کاری از دستم برنمیاد برای جلب توجه تو انجام بدم...خسته کننده ست چشم دوختن به اسمانت ... من دیگه کاری از دستم برنمیاد ، من همه سعیمو کردم که خوب باشم که خوب زندگی کنم و کم ازت بخوام و خودم تلاشمو بیشتر کردمولی انگار تو این بازی رو تمام نمیکنی ... اره خدا ، چیکار باید میکردم که نکردم ؟؟؟؟ چیکار باید میکردم ک یه کودکی شاد میداشتم ؟ چیکار باید میکردم تا شاهد اشک های عزیزام نباشم؟ چیکار باید میکردم ک منم مثل ادم زندگی میکردم ؟ راضی کننده نبود ؟؟؟ راضی نیستی ؟؟؟  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:25

دلم خیلی گرفته  ... اندازه این آسمان که  بعد از 24 ساعت هنوز بی تابی و دلتنگیش تمام نشده

غمگینم ...

نمیدانم چرا اینجوری شد ؟ نمیدانم واقعا من مستحق این همه  دلتنگی هستم ؟

واقعا باید این همه  سختی بکشم ؟

این حقم بوده ؟ این بوده اون زندگی که  قبل از تولد انتخاب کردم ؟

باورم نمیشه ....

یعنی انقدر احمقانه  این دنیا رو انتخاب کردم ؟؟؟

انقدر ساده لوح بودم ؟ ...

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:25

هیچ کس نمیدانه من چی میشکم و هر کسی از نگاه خودش بهش نگاه میکنه انگاری من دستم بریده و بقیه روی دستشون چسپ میزنن و آه و ناله میکنن چطور نمیفهمن ؟ اینم منم که هر روز دارم سختی میشکم و کم خوابی دارم و از اون ور هزار تا مشکل دیگه ولی هیچ کسی نمیاد نزدیک و نگاهی به این دیدگاه من از زندگی بکنه همه غرشو سر من میزنن ... ولی من چی ؟ من دارم درد میکشم ... من دارم له میشم ولی بازم لبخند میزنم من دارم میبرم ولی بازم با سکوت لبخند میزنم ... ولی بقیه .... ای وای ... کاش یکمی درک میکردن ... من تلاش میکنم و بقیه ثمرشو میخورن ... من تنهایی میشکنم و اونا ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:32

خدایا چرا ؟ چرا من ؟ فک نمیکنی قدری سخته ... من لایق این کلاف سر درگم نیستن شدم مثل کسایی که امید دارن بچه اوتیسمی شون خوب بشه و عادی باشه خدایا حکمتت چیه ؟ من بنده بدی بودم برات ؟ باشه ... ولی آدم بدی نبودم ... خدایا توم خسته م کزدی خدایا منو رها نکن ... سر در گمم خسته م هنوز صدای دکتر تو گوشمه ... خودتو اذیت نکن ... یعنی چی ؟ یعنی بقیه بی اثرن و من خودم خودمو اذیت میکنم ؟ اره ... من با حماقت هام خودمو اذیت میکنم من یه احمق کودن هستم ... ولی بازم تو منو رهاونکن ... نذار بمیریم بدون اینکه اونی که میخوام باشم .. خدایا تو میتوانستی موثر تر باشی ... تو میتوانستی دستمو محکم تر بگیری ... خدایا ... تنها و دردمند و زخمی م ... مرا رها نکن .. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:32

امروز بعد از مدت ها وقت پیدا کردم بیام و بنویسم پست قبلی خواندم ؛ دقیقا یادم آمد توی چه وضعی بودم و اونو نوشتم خیلی غمگین بودم ... هنوز هق هق گریه هام توی اون تاریکی و سکوت یادمه ... شاید من زیادی بزرگش میکنم ولی من تنها هدفم برای جنگیدن با این دنیا برای رسیدن تنها به یه چیزه ؛ اونم آرامش و شادیه .... و نه چیز دیگه ای ... نشانه های مثبتی دارم میبینم و این داره امیدوارم میکنه ... فقط خدا کنه دروغ نباشه ... +تاریخ یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:58 نویسنده افتــــــابــ خامـــوش | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عابدی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:32

صفحه بندی