باید ها تمامی ندارد - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 9:55
نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح و‌روانشون میگردن زندگی بالا و‌پایین های زیادی نشانم‌داد و‌هیچ وقت فکر‌نکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی که هستم راضی نیستم و این داره مثل موریانه منو نابود میکنه ، هرچند سعی دارم که خودم محکم جلوه بدم ولی به...
سکوت …سکوت - تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 9:55
ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنم به این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیست یا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گ...
سکوت سکوت …سکوت - تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 17:01
ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنمبه این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیستیا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گرف...
- تاریخ: 1401/10/20 ساعت: 20:16
هرچه جلوتر میریم سخت تر وطاقت فرسا تر میشه ....
مفتاح راه - تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 16:11
تو مبین که بر درختی یا به چاهتو مرا ببین که منم ؛ مفتاح راه پ.ن : خدایا ممنونم ازت برای همه جیز و خودت خوب میدانی که فقط نگاهم به توپس دستم محکم تر بگیر ...برای همه چیز ممنونم ؛بخصوص برای کیان ...
اره من یه بازنده م - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 8:24
خیلی دلم برای خودم میسوزه ... دلم میخواد بار و بندیلمو بردارم و برم .... برم یه جای دور ... یه جایی که بشه تمام خستگی ها و دلتنگی ها و تنهایی هامو چال کنم .... برم انقدر دور بشم که فراموش کنم که چقدر بغض فرودادم ... مثل یه مبارز گوشه گود افتادم و خونین و زخمی و خسته به قطرات خونی که روی رینگ ریخته ن...
خسته م - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 8:24
آخ که چقدر خسته م ... چقدر دلم گرفته از چیزی که میخواستم و چیزی که شدم... من آدم موفقی م ... توی کارم ... توی روابطم ... ولی گند زدم به زندگیم ... هنوز صدای دکتر توی گوشمه .... هنوزم به حرفاش فکر میکنم های های گریه میکنم . .. چرا اسیر شدم ؟ چرا این کار با خودم کردم ؟ چرا بزرگترین ظلم رو در حق دلم کر...
باید ها تمامی ندارد .... - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 8:24
نمیدانم چرا هر موقع دلم میگیره میام اینجا ... عین کسایی که دنبال یه جا برای تخلیه روح وروانشون میگردن زندگی بالا وپایین های زیادی نشانمداد وهیچ وقت فکرنکرد که کمی تختی هم بد نیست .... از اینی که
نا امید کننده ... - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 8:24
چقدر این انسانها نا امیدکننده هستند ...چقدر تنهاییم وقتی کنار چنین افرادی قرار میگیریم و به این باور میرسیم که خوب یا بد از جنس انها نیستیم ...زندگی پر پیچ خم تر از آن است که به راه راست تن ندهیم ....
من امیدوارم ... - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 8:24
راه جدید ... هدف های جدید و موفقیت های جدید ... باید ببندم هر دفتری رو که منو از رضایت از خودم دور میکنه ... مگه نه اینکه تا اینجای کار محکم و با اقتدار بودم ؟ پش چرا باید جا بزنم و به نبرد جدیدی که در راهه تن ندم ؟ من به صبح این شب تاریک امیدوارم ...
راضی نشدی ؟ - تاریخ: 1397/1/6 ساعت: 22:25
 درسته تو خدایی ولی من دیگه کاری از دستم برنمیاد برای جلب توجه تو انجام بدم...خسته کننده ست چشم دوختن به اسمانت ... من دیگه کاری از دستم برنمیاد ، من همه سعیمو کردم که خوب باشم که خوب زندگی کنم و کم ازت بخوام و خودم تلاشمو بیشتر کردمولی انگار تو این بازی رو تمام نمیکنی ... اره خدا ، چیکار باید میکرد...
انقدر ساده لوح بودم ؟ - تاریخ: 1397/1/6 ساعت: 22:25
دلم خیلی گرفته  ... اندازه این آسمان که  بعد از 24 ساعت هنوز بی تابی و دلتنگیش تمام نشدهغمگینم ...نمیدانم چرا اینجوری شد ؟ نمیدانم واقعا من مستحق این همه  دلتنگی هستم ؟واقعا باید این همه  سختی بکشم ؟این حقم بوده ؟ این بوده اون زندگی که  قبل از تولد انتخاب کردم ؟باورم نمیشه ....یعنی انقدر احمقانه  ای...
من سختی میکشم ... بقیه غر میزنن - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:32
هیچ کس نمیدانه من چی میشکم و هر کسی از نگاه خودش بهش نگاه میکنه انگاری من دستم بریده و بقیه روی دستشون چسپ میزنن و آه و ناله میکنن چطور نمیفهمن ؟ اینم منم که هر روز دارم سختی میشکم و کم خوابی دارم و از اون ور هزار تا مشکل دیگه ولی هیچ کسی نمیاد نزدیک و نگاهی به این دیدگاه من از زندگی بکنه همه غرشو س...
مرارها مکن... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:32
خدایا چرا ؟ چرا من ؟ فک نمیکنی قدری سخته ... من لایق این کلاف سر درگم نیستن شدم مثل کسایی که امید دارن بچه اوتیسمی شون خوب بشه و عادی باشه خدایا حکمتت چیه ؟ من بنده بدی بودم برات ؟ باشه ... ولی آدم بدی نبودم ... خدایا توم خسته م کزدی خدایا منو رها نکن ... سر در گمم خسته م هنوز صدای دکتر تو گوشمه ......
تو قدم که میزنی .... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:32
امروز بعد از مدت ها وقت پیدا کردم بیام و بنویسم پست قبلی خواندم ؛ دقیقا یادم آمد توی چه وضعی بودم و اونو نوشتم خیلی غمگین بودم ... هنوز هق هق گریه هام توی اون تاریکی و سکوت یادمه ... شاید من زیادی بزرگش میکنم ولی من تنها هدفم برای جنگیدن با این دنیا برای رسیدن تنها به یه چیزه ؛ اونم آرامش و شادیه .....
من جدا گریه کنان ؛ ابر جدا .... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 18:51
خسته ام ... تنهام ... و صد البته شکسته و زخم خورده خیلی دلم گرفته ...همش دارم به گذشته ها فکر میکنم به اینکه الانمو آرزو میکردم ؟ چی میشه بیدار شم و ببینم همه چی خواب بوده ببینم این زندگی لعنتی توی سه سال پیش مانده ... توی اون روزای خوب ... توی اون شادی هایی که گذشت و منو هر روز تلخ تر از دیروز کرد ...
من حریف نمیشم .... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 18:51
من تواناییشو ندارم ... توانایی اینکه انقدر بجنگم ... روحم نمیکشه ... خدایا اینو به بندگانت تفهیم کن ... خواهش میکنم من حریفشون نمیشم ...
کم و کاستی خواهرانه - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 6:40
از روز اول که اینجا رو بخاطر یه آهنگی که الان اصلا نه اسمش یادم میاد و نه خواننده ش ؛ گذاشتم راز های نگفته انگار این اسم روی مطالبش تاثیر گذاشت ...گاهی با خودم میگم اگه یه خواهر داشتم خیلی چیزا نمیکشیدم و انقدر روح و تنم زخمی نبود ولی حالا که ندارم ... خیلی از وقتا دلم برای خودم سوخته و اشک از چشم
چرا اخه ؟ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 6:40
خدایا ؟ یه سوال ... من بنده بدی برات نبود .. انسان بدی ام برای این جامعه نبودم ...حد اقل سعی کردم مثبت باشم ... ولی این همه بنده های بد و مورد دار چیه سر راهم میزاری ؟
بیشتر ... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 6:40
هرچقدرم خوب باشی بازم بیشتر میخوان آدما اینجورین ؛ هرچی ام مهربان و از خودگذشته و خوب باشی بازم براشون کمهعین یه تیکه چوب باید بسوزی و گرما ببخشی ... ولی وقتی تمام شدی و خاکستر ازت بجا ماند با یه نسیم بر باد میری ... آدما بیشتر میخوان .. همه چیز بیشتر میخوان ... هیچی براشون کافی نیست خوبی هات هرچقدر