پارت اول سخت ترین کار دنیا - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
تازگیا به یه نتیجه ای رسیدم که شاید برای 4-5 ما بعد زندگی مشترک زود باشه ولی خب بالاخره من به این نتیجه رسیدم که زن بودن سخت ترین کار دنیاست ... والا بخدا ... و اما از وقتی دوستای فت فتوی با کلاس مادر آقای همسر بخوان بیان خانه ات .... و درست 4 روز قبلش سفر باشی و شب قبل مهمانی رسیده باشی خانه خسته
خسته شدم از این همه دوییدن - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
خسته ام ... خیلی خسته ام ... یه بی حالی بدی توی وجودمه ... نمیدانم چه مرگمه ...فکر میکنم همه اش تقصیر کارمهدلم از زمین و زمان میگیره ه... عصر میخوم بعد 8 ماه برم باشگاه ... اگه بشه ... دلم سکوت و بی فکری میخواد ... استرس تمام وجودمو گرفته ....
زندگی بیهوده است ... اگر .... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
گاهی حس میکنم زندگی ام بیهوده است ... زندگی که توی اون کسی نباشه که منظورتو درک کنه ؛ اونجوری که دلت میخواد بفهمه و صدای دلتو وقتی غمگینی و وقتی شادی بشنوه ... پس این زندگی برای چه خوبه ؟ هیچ کس اندازه مامان درکم نکرد ...
نمیشه ؟ - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
نمیشه بازم همگی بیایم اینجا و بجای اینستا گرام اینجا باشیم ؟ نمیشه یه کاری کنیم که مث قدیم آ بازم همسایه هم دیگه باشیم ؟عاشق همدیگه و این فضای کوچیکمون باشیم؟ بازم استیکر بذاریم .... بازم از دلتنگی هامون بگیم ؟ اخه حیف نیست ؟ دوستی های به این خوبی فدای دغدغه و شلوغی کنیم و روزی 10 دقیقه برای همدیگه ...
از اینکه از انجام این کار عاجزم ؛ خوشحالم ... ولی .... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
سلام بازم یه روز تازه رقم خورده ...امروز , اولین روز از بقیه عمر منه ... بازم ساعت پوریا زنگ میخوره و پا میشه و میره سرکار بازم ساعت 6.45 دقیقه موبایلم زنگ میخوره و تا ساعت 7 چسپیدم به تخت و بالاخره از خواب دل میکنم و صبح اغاز میشه ... کتری میزارم و شروع میکنم به ورزش تا 7.40 دقیقه و بعد یه صبحانه
بهار خانوم ؛ اومدنت مبارک .... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
بهار داره میاد ....خرامان ؛ خرامان نیست .... خیلی ام تند تند داره میاد ... از عمر ما آدما میگذرانه و داره میاد سالگرد ازدواجممون نزدیکه ... داره یکسال میشه ... خیلی زود گذشت ... بهار و بهاری شدن زندگی ما باهم یه حس خوبیه .. پارسال اصلا نفهمیدم که چطور بهار از راه رسید و مهمان خانه های ما شد ... اما ...
در آستانه بهار ... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
دروغ چرا ؟ گاهی با شنیدن یه آهنگ پرت میشم به سالها پیش ...وقتی به خودم میگم وای ... 9 سال گذشت ... زندگی عجیب میگذره ... همیشه سعی میکنم برای فرار از خاطرات اهنگای قدیمی رو گوش نکنم ... تا خیلی چیزا کماکان توی بخش خاک خورده مغزم باقی بمانه ... اما مغز من با کوچیک ترین نت موسیقی که میشنوه فوری رجوع م
صرفا جهت خالی شدن فضای مغز - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
استرس دارم استرس کاری که میدانم دیر یا زود تعطیل میشه ولی بازم دارم میجنگم بارش گاهی با خودم میگم اگه اینم نباشه چه کنم :/چه میشه کرد پس باید بجنگم ... نمیدانم چرا باید حال خوبم رو فدای روز کاری بدم بکنم ؟ هیم ... نمیدانم دلم برای پوریا تنگ شده ... دلم میخواد بود و بغلش میکردم ... تا عصر باید صبر کن...
بهار ... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
بهار به سومین ماه خودش رسید ... اینم یواش یواش داره جمع میکنه که بره ...فرصت نشد امسالم بهار ویس برم و از اون بالا رودهای فصلی رو ببینم فرصت نشد قبل اینکه افتاب سوزان بشه دراز بکشم رو سبزه ها و صدای محیط گوش کنم ... فرصت نشد و بهارم رفت .... امروز اولین روز از رمضانه الکریم ... ماهی که چند ساله فقط ...
عنوان ندارد :)) - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:23
استش وقتی میام اینجا نمیدانم چ بنویسم ولی دلم میخواد بنویسم هرچند برو بچ قدیمی نیستن تا مث اون روزا فاز بدن و تند تند حروف بیاد تو مغزم وسرازیر بشه به کیبرد ولی بایم باید نوشت تا بماند یادگاری ... زندگی همینه شاید یه روزی نبودم و اینجا خیلی معتبر شد :)) کماکان سرم شلوغه و این شلوغیا شده ریتم زندگیم